سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
تاریخ : یکشنبه 90/8/8 | 11:53 صبح | نویسنده : سارا خان بره

 دخترک عاشق بارون بود ... انگار بارون تجلی ار احساس درون او بود که شهر بی ستاره

را می شست ...

سلام بارون ! چه قدر منو تو شبیه همیم ! چه قدر دلم برات تنگ شده بود تو بوی خدا رو میدی ...

آدم های خاکستری زیر بارون خیس می شدند او با خودش فکر می کرد که بارون داره آدم ها رو زیر بارش

شدیدش غسل می ده ...

زمین پاک شد ! آسمون پاک شد ! گناه های آدم ها هم داره پاک میشه ....

مثل همیشه موقع بارش بارون شروع کرد به دعا کردن : خدا مگه نگفتی موقع بارش بارون وقت دعاست مگه نگفتی

 دعا مستجابه ! مگه نگفتی شما منو صدا کنید من جواب میدم ... منم اینجا از توی این شهر شلوغ زیر این آسمون

 که داره می باره از بین آدم های خاکستری دارم با تو درد دل می کنم ، نگاهی به آدم های اطرافش کرد انگار

می خواست با زبون بی زبونی یه چیزی به خدا بگه...

خدا اگه تو ناامیدم کنی کجا برم ای تنها امیدم .....................................................................................

..............................................................................................................................................

خدایا چه قدر تو مهربونی ، رحمت می بارونی ، انگار داشت نفس می کشید ، حالا دیگه اشک هاش  با بارون یکی شده بود

دستاشو باز کرد با شیطنت نگاهی به آسمون

 کرد : خدایا دوست دارم ! 

 

 

 






  • فال عشق
  • زمرد آگهی
  • دنیای اس ام اس
  • سر سپرده