8/8/90
11:53 ص
دخترک عاشق بارون بود ... انگار بارون تجلی ار احساس درون او بود که شهر بی ستاره
را می شست ...
سلام بارون ! چه قدر منو تو شبیه همیم ! چه قدر دلم برات تنگ شده بود تو بوی خدا رو میدی ...
آدم های خاکستری زیر بارون خیس می شدند او با خودش فکر می کرد که بارون داره آدم ها رو زیر بارش
شدیدش غسل می ده ...
زمین پاک شد ! آسمون پاک شد ! گناه های آدم ها هم داره پاک میشه ....
مثل همیشه موقع بارش بارون شروع کرد به دعا کردن : خدا مگه نگفتی موقع بارش بارون وقت دعاست مگه نگفتی
دعا مستجابه ! مگه نگفتی شما منو صدا کنید من جواب میدم ... منم اینجا از توی این شهر شلوغ زیر این آسمون
که داره می باره از بین آدم های خاکستری دارم با تو درد دل می کنم ، نگاهی به آدم های اطرافش کرد انگار
می خواست با زبون بی زبونی یه چیزی به خدا بگه...
خدا اگه تو ناامیدم کنی کجا برم ای تنها امیدم .....................................................................................
..............................................................................................................................................
خدایا چه قدر تو مهربونی ، رحمت می بارونی ، انگار داشت نفس می کشید ، حالا دیگه اشک هاش با بارون یکی شده بود
دستاشو باز کرد با شیطنت نگاهی به آسمون
کرد : خدایا دوست دارم !
پیام رسان
سلام :) اسم اینجا رو می گذارم * منطقه آزاد * اینجا هیچ مرزی وجود نداره ! از بعضی از مرزبندی ها خوشم نمیاد (البته همه مرزبندی هام بد نیست ...) اما اینجا مرز نداریم ... می شه اینجا تا خدا رفت می شه تا ته آبی ها پرید .... می شه اینجا فریاد زد ؛ می شه سکوت مرگبارو شکست ...می شه بغضتو اینجا بشکنی و بلند بلند گریه کنی ...اینجا آزادی ! آزادی از بند نامردی های دنیا ... اینجا کسی دو رنگی نمی کنه ، اینجا از پشت بهت خنجر نمی زنند اینجا کسی دروغ نمی گه تهمت نمی زنه اینجا کسی قربانی مصلحت اندیشی یه عده نمی شه اینجا ارزش ها هنوز زنده اند ، اینجا دوست داشتن حقیقت داره ، اینجا می تونی نفس بکشی اینجا *منطقه آزاده * ... به منطقه آزاد خوش اومدی ! :)