5/4/90
11:53 ص
هوای شهر آلوده بود ، دیر زمانی بود که خدا را گم کرده بود ، کوله بارش هم عجیب سنگین شده بود ، دیگر
شانه های نحیف اش طاقت این همه گناه را نداشت ، به سختی نفس می کشید ...
کم کم داشت رنگ بوی جماعت هزار رنگ دنیا را به خود می گرفت ، دیگر توان شنا کردن خلاف سیل جمعیت شهر
را نداشت ، او را می بردند ، اسیر شده بود ...
اشک می ریخت ناله می زد که مرا با شما کاری نیست ...مقصد من جای دیگری است ، درست آن طرف ها آن مقابل
که مرا از آن دور می کنید ؛ یکی منتظرم ایستاده است او چشم به را دوخته ؛ منتظر من است ، که من از راه برسم
نمی دانست چه کند ، فقط می دید که دارد دور می شود دور خیلی دور ...
در گیرودار کش مکش هایش ناگهان صدای مهربانی ( چه صدای مهربانی ...) در پیکره ی روحش طنین انداز شد ؛
که کجا چنین شتابان ؟! به سوی من بیا ، بیا که من مشتاق دیدار توام
بیا که بال های بسته ات را خواهم گشود ، بیا که نوبت پروازت رسیده است ... بیا که امشب آسمان را نورباران
خواهم کرد ... با تمام تکه های قلب شکسته ات با تمام دردها و رنج های نگفته ات بیا ...
بیا که دیر زمانی است آغوش برای تو گشوده ام ...
پیام رسان
سلام :) اسم اینجا رو می گذارم * منطقه آزاد * اینجا هیچ مرزی وجود نداره ! از بعضی از مرزبندی ها خوشم نمیاد (البته همه مرزبندی هام بد نیست ...) اما اینجا مرز نداریم ... می شه اینجا تا خدا رفت می شه تا ته آبی ها پرید .... می شه اینجا فریاد زد ؛ می شه سکوت مرگبارو شکست ...می شه بغضتو اینجا بشکنی و بلند بلند گریه کنی ...اینجا آزادی ! آزادی از بند نامردی های دنیا ... اینجا کسی دو رنگی نمی کنه ، اینجا از پشت بهت خنجر نمی زنند اینجا کسی دروغ نمی گه تهمت نمی زنه اینجا کسی قربانی مصلحت اندیشی یه عده نمی شه اینجا ارزش ها هنوز زنده اند ، اینجا دوست داشتن حقیقت داره ، اینجا می تونی نفس بکشی اینجا *منطقه آزاده * ... به منطقه آزاد خوش اومدی ! :)