13/3/90
12:0 ص
اتل متل یه قصه ، قصه ی روزهای عشق
اونهایی که پریدند به جبهه ها رسیدند
حق و علیه باطل با دستاشون کوبیدن
توپ و تانک و مسلسل وسیله ی عاشقی تو جبهه های ما بود
هر شب میون سنگر نماز شب برپا بود
خشاب چهل تایی مون آماده ی هدف بود
بوی گل یاس و سرخ روی لباسامون بود
گردو غبار جبهه واکس های کفشامون بود
پنیرونون خشک هم غذای سفرمون بود
راستی چه روزهایی بود حال و هوای جبهه
غروب تنگ جمعه دل همه می گیره
عاشق می گه : خدایا ! علی شدن چه سخته
حیدری ها که رفتند تنها منو گذاشتند
نعشمو روی این خاک گذاشتنو دویدند
به من می گن جنازه !
راستی که حرف حقه !
وقتی که بی خدایی ، تنها و با گناهی
باید بری بمیری چون نورشو ندیدی
دلم شده سیاهی روی شب و من بردم از رنگ بی خدایی
بند دلم اسیره ، اسیر بند دنیا
زندگی توی دنیا چه قدر دردآفرینه
آدم بی قرارم ، اگرچه در گناهم
سر به تنم نباشه ، اگر نباشم عاشق
***پا وبلاگی : این شعر رو 10 سال پیش نوشته بودم :) یه دفعه یادش افتادم ....
پیام رسان
سلام :) اسم اینجا رو می گذارم * منطقه آزاد * اینجا هیچ مرزی وجود نداره ! از بعضی از مرزبندی ها خوشم نمیاد (البته همه مرزبندی هام بد نیست ...) اما اینجا مرز نداریم ... می شه اینجا تا خدا رفت می شه تا ته آبی ها پرید .... می شه اینجا فریاد زد ؛ می شه سکوت مرگبارو شکست ...می شه بغضتو اینجا بشکنی و بلند بلند گریه کنی ...اینجا آزادی ! آزادی از بند نامردی های دنیا ... اینجا کسی دو رنگی نمی کنه ، اینجا از پشت بهت خنجر نمی زنند اینجا کسی دروغ نمی گه تهمت نمی زنه اینجا کسی قربانی مصلحت اندیشی یه عده نمی شه اینجا ارزش ها هنوز زنده اند ، اینجا دوست داشتن حقیقت داره ، اینجا می تونی نفس بکشی اینجا *منطقه آزاده * ... به منطقه آزاد خوش اومدی ! :)