سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
تاریخ : سه شنبه 90/5/11 | 11:24 عصر | نویسنده : سارا خان بره

ماه مبارک رمضان ، گرمای بعدازظهر یک روز بلند تابستانی و متروی شلوغ تهران ، دخترک میون جمعیت  به سختی کوله بارشو جا به جا می کرد ،جمعیت رو می شکافت و جلو می اومد...
منم بین جمعیت با نگاهم او رو  تعقیب می کردم که چه طور با حوصله گلیم خودشو از آب بیرون می کشه ، 500 تومن 500 تومن یعنی تا آخر ماه چند تا 500 تومن می شه ؟ 10 تا 100تا 1000 تا ؟؟؟یعنی ارزش این همه غرق ریختن داره ... آبروش چی می شه مگه اون جوون نیست مگه مثل منو امثال من آرزو نداره ...خانم ها ؛ دستگیره دارم خانم ها سفره دارم  برای افطاریاتون ... خانم ها ؛هسته گیر آلبالو دارم خانم ها خیلی راحته سرعت کارتون میره بالا .... همین جوری می گفت و می اومد جلو ... محو اش شده بودم انگار می خواستم داستان زندگی اشو بنویسم ، نمی دونم چرا  اما دلم می خواست براش یه کاری کنم ....یه خانم مسن با صدای بلند خطاب به دخترک گفت : ایستگاه طرشت دارند فروشنده ها رو می گیرند اونجا پیاده نشو ... تو دلم گفتم خوب دارند به مملکت سرو سامون میدن ، این جوری که نمی شه هر کی یه سری بار و بندیل به خودش ببنده بیاره تو مترو بفروشه ...دخترک تا صدای خانم مسن رو شنید انگار سر دردو دلش باز شد با صدای بلندو خسته اش شروع کرد به گفتن : عیبی نداره بگذار بگیرند بگذار به اندازه ی موهای سرم ازم تعهد بگیرن ، آخه چی کار کنم برم توی خیابون ها تن فروشی کنم ؟ بابام 65 سالشه مریضه مادرمم از کار افتاده است دارم خرج پدر و مادرمو در میارم برم کار حروم کنم ؟ پول پیش  اجاره ی مغازه ندارم ...میرم خونه مردم کارگری پسرصابخونه می کشدم کنار که بهت چک سفید می دم تو فقط ... میرم سرکار مدیر شرکت می گه ...مگه اینجا شهر مسلمونا نیست اینجا از کافرستون هم بدتره !تا زن راضی نباشه کسی بهش دست نمی زنه ... مترو برای من از همه جا امن تره ... می گفت و می رفت ... حرف هاش مثل سیلی تو صورتم خورد ... همه جمعیت انگار سیلی خورده بودن و سکوت بین جمعیت میانه داری می کرد ...تموم راه حرف هاش تو ذهنم تکرار می شد ...با  خودم می گفتم خدایا پس کی می خوایم دست به کار بشیم آخه چرا انقدر دوریم از خودمون به خودمون  ... مگه ما مثل هم نیستیم مگه ما آدم نیستیم ؟...






  • فال عشق
  • زمرد آگهی
  • دنیای اس ام اس
  • سر سپرده